<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/">
	<title>اللهم عجل لولیک الفرج</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/شمردن-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/طرفدار"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/شمردن-1">
	<title>شمردن</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/شمردن-1</link>
	<dc:date>1405-07-07T13:27:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;جوجه ها را آخر پاییز می شمارند و من برعکس  تقریبا  اوایل  پاییز شمردم ،از روزی که وارد حوزه شدم در ذهنم حوزه ای ساختم، عجله نکنید الان توضیح میدهم درباره ی حوزه ی ذهنم، در این حوزه، سر کلاس درس را یاد می گرفتم، از خودم می پرسیدم وبه خودم نمره میدادم، شاید کمی خنده دار بنظر برسد، اما اگر تا آخر صبر کنید، حتما متوجه درستی کارم خواهید شد و اگر خواستید می توانید تحسین کنید، مدرک کارشناسی به ظاهر وبه رسم ورسوم آدمها به بهانه ی نظم، دیروز یعنی چند روز به پاییز مانده  تمام شد وکارم با سطح دو ، آدمی قانونمندم وحالا حتما باید بعد از خواندن علوم دینی که جدا از قوانین نیست این احترام بیشتر هم شده باشد. احترام به کتاب‌ها عجیب است، باز هم صبر کنید الان توضیح میدهم،البته اصلا اهل توضیح دادن نیستم ومیدانم از حوصله ی مخاطبم خارج است ولی چکار باید کرد نوشتن و هر نوشته ای توضیح لازم است، بله داشتم می گفتم، احترام به کتاب‌ها در حوزه ی ذهنی ام، دفترها، قلم ها وکتاب های حوزه قابل احترامند ومثلا از  خط  به خط خواندن  کتاب‌ها تا لی لی به لالای قلم ودفتر گذاشتن  وبقول امروزی ها جویدن کتاب‌ها،تعجب می کنید  حق دارید،این کارها در حوزه ی ذهنی ام کاملا قابل قبول است و در  خارج از ذهنم ممکن است نه ،در حوزه ی ذهنم جمعه  کتاب دست گرفتن عادی است وهیچکس تعجب نمی کند از دیدن دست از سرکتاب برنداشتن،این نوشته را کمی با تاخیر نوشتم، وقتی کتاب آخر را خواندم هنوز کمی از مقاله ام را ننوشته  بودم، بعد از دو روز بالاخره مقاله را تمام کردم، در حوزه ایکه در ذهنم ساخته ام  سالها پیش درسم تمام شده وامروز که دارم می نویسم  حتما از شما بخاطر خواندن نوشته ام تشکر خواهم کرد وتمام وآنچه باقی می  ماند در حوزه ی محل تحصیلم تنها  چند تا  کار است، که کار من نیست و کار حوزه ی محل تحصیلم است که خودشان حتما کارشان را خوب می‌دانند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/شمردن-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>جوجه ها را آخر پاییز می شمارند و من برعکس  تقریبا  اوایل  پاییز شمردم ،از روزی که وارد حوزه شدم در ذهنم حوزه ای ساختم، عجله نکنید الان توضیح میدهم درباره ی حوزه ی ذهنم، در این حوزه، سر کلاس درس را یاد می گرفتم، از خودم می پرسیدم وبه خودم نمره میدادم، شاید کمی خنده دار بنظر برسد، اما اگر تا آخر صبر کنید، حتما متوجه درستی کارم خواهید شد و اگر خواستید می توانید تحسین کنید، مدرک کارشناسی به ظاهر وبه رسم ورسوم آدمها به بهانه ی نظم، دیروز یعنی چند روز به پاییز مانده  تمام شد وکارم با سطح دو ، آدمی قانونمندم وحالا حتما باید بعد از خواندن علوم دینی که جدا از قوانین نیست این احترام بیشتر هم شده باشد. احترام به کتاب‌ها عجیب است، باز هم صبر کنید الان توضیح میدهم،البته اصلا اهل توضیح دادن نیستم ومیدانم از حوصله ی مخاطبم خارج است ولی چکار باید کرد نوشتن و هر نوشته ای توضیح لازم است، بله داشتم می گفتم، احترام به کتاب‌ها در حوزه ی ذهنی ام، دفترها، قلم ها وکتاب های حوزه قابل احترامند ومثلا از  خط  به خط خواندن  کتاب‌ها تا لی لی به لالای قلم ودفتر گذاشتن  وبقول امروزی ها جویدن کتاب‌ها،تعجب می کنید  حق دارید،این کارها در حوزه ی ذهنی ام کاملا قابل قبول است و در  خارج از ذهنم ممکن است نه ،در حوزه ی ذهنم جمعه  کتاب دست گرفتن عادی است وهیچکس تعجب نمی کند از دیدن دست از سرکتاب برنداشتن،این نوشته را کمی با تاخیر نوشتم، وقتی کتاب آخر را خواندم هنوز کمی از مقاله ام را ننوشته  بودم، بعد از دو روز بالاخره مقاله را تمام کردم، در حوزه ایکه در ذهنم ساخته ام  سالها پیش درسم تمام شده وامروز که دارم می نویسم  حتما از شما بخاطر خواندن نوشته ام تشکر خواهم کرد وتمام وآنچه باقی می  ماند در حوزه ی محل تحصیلم تنها  چند تا  کار است، که کار من نیست و کار حوزه ی محل تحصیلم است که خودشان حتما کارشان را خوب می‌دانند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/شمردن-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/طرفدار">
	<title>طرفدار</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/طرفدار</link>
	<dc:date>1405-05-21T10:26:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;منتظر حال خوب نباید ماند که به تبی بند است ومنتظر مال که هیچ، در همه حال، در حال آرزو داشتن  بسر می برم، حال خوبِ آرزو کردن از هر حالی بهتر است وباید فرصت راغنیمت شمرد ،آرزو می کنم مسلمانها  همه در سراسر جهان به اندازه ی یک مرجع تقلید مقید وپابند وپاسوز احکام وشریعت باشند ، بعد می بینم نشدنی است یا حداقل در حد تعداد علما جهان شدنی است  وکمی از  آرزو دست می کشم که کاش   در حد یک کتاب از کتب حوزه باشد تعدادشان به اندازه ی علما علم اصول باشد  ، کتاب  اصول پراست از علماءدینی که از سر تعهد به دین وعلم همه با هم خواسته اند که بداد دین برسند تا درست به گوش جهانیان برسد ، جو گیر علماء علم اصول می شوم  وخوب بودن وپابند خوبی را یک نظریه فرض می کنم ،می گویم کاش خوبی ونیکی  یک نظریه بود، مثل هزاران نظریه مطرح شده در اصول  وبعد طرفدارانی داشت که با هم بحث می کردند، مثل بحث های   شهید صدر، صاحب کفایه ، شیخ اعظم شیخ انصاری وعلما دیگر که درود خدا نثار  روح های با ارزش همه، بعد کوتاه می آیم وبه علما امروز بسنده می  کنم وبعد به افراد، آرزو می کنم، نجات را در الگو قرار دادن اولیا خدا پیدا کنیم، چه در زندگی فردی وچه در زندگی اجتماعی، که اگر  افراد صالح باشند، جامعه صالح خواهد بود، گاهی ما متوجه ایم که دیر شده وطبق گفته و  کلام باارزش رهبر شهیدمان قدس الله النفس الزکیه  جبران  می کنیم، تمام هرچه از دست رفته است، ولی گاهی دیر می کنیم، آرزو می کنم، هر چه زودتر راه نجات در تمام دنیا، عمل به دین وشریعت باشد، نه دارایی های پوچ وبی ارزشی که هر چند که  سود دارد وخواهد داشت، جز در سایه ی تزلزل نخواهد بود و همه زودتر بدانند آنچه باید بماند آرزو نیست،اشخاص نیست واین  دین است که باید بماند&lt;br /&gt;
ان شاء الله تعالی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/طرفدار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>منتظر حال خوب نباید ماند که به تبی بند است ومنتظر مال که هیچ، در همه حال، در حال آرزو داشتن  بسر می برم، حال خوبِ آرزو کردن از هر حالی بهتر است وباید فرصت راغنیمت شمرد ،آرزو می کنم مسلمانها  همه در سراسر جهان به اندازه ی یک مرجع تقلید مقید وپابند وپاسوز احکام وشریعت باشند ، بعد می بینم نشدنی است یا حداقل در حد تعداد علما جهان شدنی است  وکمی از  آرزو دست می کشم که کاش   در حد یک کتاب از کتب حوزه باشد تعدادشان به اندازه ی علما علم اصول باشد  ، کتاب  اصول پراست از علماءدینی که از سر تعهد به دین وعلم همه با هم خواسته اند که بداد دین برسند تا درست به گوش جهانیان برسد ، جو گیر علماء علم اصول می شوم  وخوب بودن وپابند خوبی را یک نظریه فرض می کنم ،می گویم کاش خوبی ونیکی  یک نظریه بود، مثل هزاران نظریه مطرح شده در اصول  وبعد طرفدارانی داشت که با هم بحث می کردند، مثل بحث های   شهید صدر، صاحب کفایه ، شیخ اعظم شیخ انصاری وعلما دیگر که درود خدا نثار  روح های با ارزش همه، بعد کوتاه می آیم وبه علما امروز بسنده می  کنم وبعد به افراد، آرزو می کنم، نجات را در الگو قرار دادن اولیا خدا پیدا کنیم، چه در زندگی فردی وچه در زندگی اجتماعی، که اگر  افراد صالح باشند، جامعه صالح خواهد بود، گاهی ما متوجه ایم که دیر شده وطبق گفته و  کلام باارزش رهبر شهیدمان قدس الله النفس الزکیه  جبران  می کنیم، تمام هرچه از دست رفته است، ولی گاهی دیر می کنیم، آرزو می کنم، هر چه زودتر راه نجات در تمام دنیا، عمل به دین وشریعت باشد، نه دارایی های پوچ وبی ارزشی که هر چند که  سود دارد وخواهد داشت، جز در سایه ی تزلزل نخواهد بود و همه زودتر بدانند آنچه باید بماند آرزو نیست،اشخاص نیست واین  دین است که باید بماند<br />
ان شاء الله تعالی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/طرفدار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405">
	<title>مهر</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405</link>
	<dc:date>1405-01-05T21:36:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;داشتن حجاب را نگاه خدا میدانم، در جواب همه ی دقت‌های که داشتم به حرف دوست وپدر ومادر ،درست سر بزنگاه بدادم رسید،سالها بعد از سن تکلیف بی حجاب بودم و از تعریف حجاب جز پوشیدن سر وصورت خارج از خانه چیزی نمی دانستم  ،امروز وقتی از سر بی دقتی کرایه ی تاکسی را با نرم افزار به حساب مسدود راننده واریز کردم ،راننده عصبانیتش را یکجا رو کرد و کار به فحش رسید و هزار حرف بد و بیراه، کمی جدل بکار گرفتم که بی‌فایده بود، از بچگی از قضاوت بیزار بودم، از آدم‌های اهل قضاوت بیزارتر ،به مبلغ کرایه که فکر میکردم خیلی راحت‌تر راننده را سرزنش کردم،شصت تومن پول زیادی نبود، که جمله ی عزیز بودن مال از جان قانعم کرد ، انتخاب سکوت  بهترین راه حل بود  تا جلوی مقبره ی امام زاده، از امام زاده خواستم واسطه ای باشد بین خدا و بندگانش، واسطه ای برای نگاه های آنی خدا به همه&lt;br /&gt;
آدمها با نگاه خدا آدمهای بهتری هستند&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>داشتن حجاب را نگاه خدا میدانم، در جواب همه ی دقت‌های که داشتم به حرف دوست وپدر ومادر ،درست سر بزنگاه بدادم رسید،سالها بعد از سن تکلیف بی حجاب بودم و از تعریف حجاب جز پوشیدن سر وصورت خارج از خانه چیزی نمی دانستم  ،امروز وقتی از سر بی دقتی کرایه ی تاکسی را با نرم افزار به حساب مسدود راننده واریز کردم ،راننده عصبانیتش را یکجا رو کرد و کار به فحش رسید و هزار حرف بد و بیراه، کمی جدل بکار گرفتم که بی‌فایده بود، از بچگی از قضاوت بیزار بودم، از آدم‌های اهل قضاوت بیزارتر ،به مبلغ کرایه که فکر میکردم خیلی راحت‌تر راننده را سرزنش کردم،شصت تومن پول زیادی نبود، که جمله ی عزیز بودن مال از جان قانعم کرد ، انتخاب سکوت  بهترین راه حل بود  تا جلوی مقبره ی امام زاده، از امام زاده خواستم واسطه ای باشد بین خدا و بندگانش، واسطه ای برای نگاه های آنی خدا به همه<br />
آدمها با نگاه خدا آدمهای بهتری هستند</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9">
	<title>آدم</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9</link>
	<dc:date>1404-12-25T19:25:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;خیلی تلاش می کنم مقابل دشمن بایستم و تلاش بیشتری می کنم که مثل دشمن بی شرف، بی شرف نباشم&lt;br /&gt;
 صفت شارلاتان صفت بهتری برای دشمن است، از نفس گرفته تا دشمن آشکار، در جهان مملو از دشمنان شارلاتان  آشکار وپنهان سعی نکنیم شارلاتان باشیم ،آدم باشیم، در هر شرایطی آدم بودن وظیفه ی اول وآخر ماست، تا زمانی که کار را به مصلحت تمام کنیم&lt;br /&gt;
ان شاء الله وبه یاری خدا&lt;br /&gt;
آمین یا رب العالمین&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی تلاش می کنم مقابل دشمن بایستم و تلاش بیشتری می کنم که مثل دشمن بی شرف، بی شرف نباشم<br />
 صفت شارلاتان صفت بهتری برای دشمن است، از نفس گرفته تا دشمن آشکار، در جهان مملو از دشمنان شارلاتان  آشکار وپنهان سعی نکنیم شارلاتان باشیم ،آدم باشیم، در هر شرایطی آدم بودن وظیفه ی اول وآخر ماست، تا زمانی که کار را به مصلحت تمام کنیم<br />
ان شاء الله وبه یاری خدا<br />
آمین یا رب العالمین</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8">
	<title>تشویق</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8</link>
	<dc:date>1404-10-23T10:35:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;اوایل ورودم به حوزه همه از استاد گرفته تا طلبه  را &lt;br /&gt;
بسته بودم به تشویق،تشویق به خواندن ونوشتن وبحث ودنبال جور کردن وسایل تشویق ورسیدن به شور وشوق ونتیجه بودم ،تقریبا وخیلی وقتها  با شور وشوق شروع می کنم وبقول شاعر که خودم باشم  در سر مرا جز هوای وصل وبحث نبود ، خیلی وقتها این شور وشوق ادامه داشت  و برعکس همیشه وقبل ترها  که  اول بسم الله دست از میل واشتیاق می کشیدم&lt;br /&gt;
بچه های حوزه بچه های آرامی بودند برعکس من که روح ناآرامی داشتم، گذشت وایثار بچه ها با سرکشی من اصلا جور در نمی آمد، دنبال ایجاد فضای علمی بودم وهیچ چیز را جز درس ومطالعه دوست نداشتم، سعی می‌کردم کنار بقیه به آرامش برسم و اصلا انگار کاری جز حضور در جلسات اساتیدی که دعوت می شدند و پای درس شان نشستن ،توجه به واکنش بقیه به بحثها نداشتم، حالا چندین سال از آن روز گذشته، خوب که دقت می کنم  از این تشویق به بحث وشور وشوقم به شروع و یادگیری کم که نشده درست برعکس میل به خواندن بیشتری دارم واین تشویق ومیل به تشویق تنها کاری است که به آن اشتیاق دارم بر عکس بقیه ی امیال و علاقه هایی که داشتم وهمان اول راه خاموش شد ازدست دادم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>اوایل ورودم به حوزه همه از استاد گرفته تا طلبه  را <br />
بسته بودم به تشویق،تشویق به خواندن ونوشتن وبحث ودنبال جور کردن وسایل تشویق ورسیدن به شور وشوق ونتیجه بودم ،تقریبا وخیلی وقتها  با شور وشوق شروع می کنم وبقول شاعر که خودم باشم  در سر مرا جز هوای وصل وبحث نبود ، خیلی وقتها این شور وشوق ادامه داشت  و برعکس همیشه وقبل ترها  که  اول بسم الله دست از میل واشتیاق می کشیدم<br />
بچه های حوزه بچه های آرامی بودند برعکس من که روح ناآرامی داشتم، گذشت وایثار بچه ها با سرکشی من اصلا جور در نمی آمد، دنبال ایجاد فضای علمی بودم وهیچ چیز را جز درس ومطالعه دوست نداشتم، سعی می‌کردم کنار بقیه به آرامش برسم و اصلا انگار کاری جز حضور در جلسات اساتیدی که دعوت می شدند و پای درس شان نشستن ،توجه به واکنش بقیه به بحثها نداشتم، حالا چندین سال از آن روز گذشته، خوب که دقت می کنم  از این تشویق به بحث وشور وشوقم به شروع و یادگیری کم که نشده درست برعکس میل به خواندن بیشتری دارم واین تشویق ومیل به تشویق تنها کاری است که به آن اشتیاق دارم بر عکس بقیه ی امیال و علاقه هایی که داشتم وهمان اول راه خاموش شد ازدست دادم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1">
	<title>شوق</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1</link>
	<dc:date>1404-10-01T22:01:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;دیدید وقتی یه کار  خوبی از کسی سرمیزنه آدمهای اطرافش چه شوقی وچه ذوقی دارند امروز اول هفته بود و آخرین روز حضورم در این مقطع از تحصیل، این دفتر هم به آخر رسید ،دارم فکر می کنم اطرافیانم از من راضی هستندو  با شوق از کارهایم تعریف می کنند در این مدت از  خودم انتظاراتی داشتم که تقریبا بی جواب ماند، یادم می آید گاهی عصبی شدم وسط راه از نشدن و نرسیدن به امیال واهداف ،گاهی تصمیم گرفتم هرچه هست را رها کنم و جایی دیگر خودم را سرگرم کنم و نتیجه اش  ادامه دادن  مسیر بود در کنار جاهای دیگر وخلاصه اینجور خودم را سرگرم کردم حالا که دارم این روزها را می بینم و به کارهایی که کردم والبته که   چند جور بوده، دقت می کنم  هر جور کاری که باشد  چه ضعیف، چه قوی وچه متوسط زیادست پراکنده والبته زیباست ، اگر در این آخر کار یک شکر روی زبانم باشد، شکر از خدای متعال که اجازه داد از فراز ها و نشیب‌ها گذر کنم وحالا شکر روی زبانم باشد کاش اطرافیانم از این شکر گزاری سر شوق بیاید واگر خدا از راضی  باشد وسرشوق بیاید چقدر خوشبختم و رستگار&lt;br /&gt;
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>دیدید وقتی یه کار  خوبی از کسی سرمیزنه آدمهای اطرافش چه شوقی وچه ذوقی دارند امروز اول هفته بود و آخرین روز حضورم در این مقطع از تحصیل، این دفتر هم به آخر رسید ،دارم فکر می کنم اطرافیانم از من راضی هستندو  با شوق از کارهایم تعریف می کنند در این مدت از  خودم انتظاراتی داشتم که تقریبا بی جواب ماند، یادم می آید گاهی عصبی شدم وسط راه از نشدن و نرسیدن به امیال واهداف ،گاهی تصمیم گرفتم هرچه هست را رها کنم و جایی دیگر خودم را سرگرم کنم و نتیجه اش  ادامه دادن  مسیر بود در کنار جاهای دیگر وخلاصه اینجور خودم را سرگرم کردم حالا که دارم این روزها را می بینم و به کارهایی که کردم والبته که   چند جور بوده، دقت می کنم  هر جور کاری که باشد  چه ضعیف، چه قوی وچه متوسط زیادست پراکنده والبته زیباست ، اگر در این آخر کار یک شکر روی زبانم باشد، شکر از خدای متعال که اجازه داد از فراز ها و نشیب‌ها گذر کنم وحالا شکر روی زبانم باشد کاش اطرافیانم از این شکر گزاری سر شوق بیاید واگر خدا از راضی  باشد وسرشوق بیاید چقدر خوشبختم و رستگار<br />
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85">
	<title>حرف حساب</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85</link>
	<dc:date>1404-08-08T22:35:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;خوبی دعا اینه که به دستات نگاه می کنی ویهو می بینی پراز رد پای دنیاست بریدگی با قیچی گوشت، سوختگی با پخت گوشت وبعد یادت میاد که گوشت خسته است  از نشنیدن حرف حق ،دستات از ننوشتن چند تا خط حرف حساب،از آن حرفها که قلم لایق قسم باشه ، از صبح کلافه بودم ومثل همیشه دلیلش خرج تمام اعضا و جوارح برای کار وبار دنیا بود ،این جور مواقع یک کاری می کنم بهر ثواب، دنبال گوشیم گشتم ویه سر به گروه‌ها زدم توی کانال حوزه تو ی گروه طلاب پیام اطلاع رسانی بود، متوجه شدم امروز  مهمان به حوزه دعوت شده وبا اینکه نمی دانستم کیست، دلم پراز ‌شوق شد، خلاصه چاره ای پیدا کردم وراه افتادم بطرف حوزه ،آخر سر صدای گوشم را می شنیدم که نفسی راحت کشید وگفت بالاخره یه کم  حرف حساب شنیدم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>خوبی دعا اینه که به دستات نگاه می کنی ویهو می بینی پراز رد پای دنیاست بریدگی با قیچی گوشت، سوختگی با پخت گوشت وبعد یادت میاد که گوشت خسته است  از نشنیدن حرف حق ،دستات از ننوشتن چند تا خط حرف حساب،از آن حرفها که قلم لایق قسم باشه ، از صبح کلافه بودم ومثل همیشه دلیلش خرج تمام اعضا و جوارح برای کار وبار دنیا بود ،این جور مواقع یک کاری می کنم بهر ثواب، دنبال گوشیم گشتم ویه سر به گروه‌ها زدم توی کانال حوزه تو ی گروه طلاب پیام اطلاع رسانی بود، متوجه شدم امروز  مهمان به حوزه دعوت شده وبا اینکه نمی دانستم کیست، دلم پراز ‌شوق شد، خلاصه چاره ای پیدا کردم وراه افتادم بطرف حوزه ،آخر سر صدای گوشم را می شنیدم که نفسی راحت کشید وگفت بالاخره یه کم  حرف حساب شنیدم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1">
	<title>شوق حرم</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1</link>
	<dc:date>1404-05-13T20:26:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;هر آدمی به امام نیاز دارد، از ضروریات زندگی است، چند سالی است از شرم یک زیارت درست حسابی نرفته ام، دلیلش چیست؟! بماند میان من وامام علیه السلام، به حرم که می رسم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،برعکس سال‌های قبل که از امام، دنیا، آرامش  وهمه چیز می خواستم ،چندسال است، از حال خراب به حرم پناه می برم، حالم خوب نمی شود و به هر زور و زحمتی شده، داشتن حال خوب را  تمرین می کنم، نزدیک اربعین  که می شود، از شوق رفتن به حرم و رسیدن به  حرم سر از پا نمی شناسم، صبح بعد از ثبت سماح آماده می شوم وبه بانک می روم  ، صف ارز خیلی شلوغ است، سر صف زائران باهم گپ وگفتی راه انداخته اند، حرفهایی که باورشان کار هر کسی نیست، یکی می گوید، پول نداشته وبعد از ثبت نام جور شده، دیگری می گوید تل زینبیه نتونسته بره ودوستش از تل  زنگ زده و گفته به یادت هستم، یکی می گوید زیارت زندگی اش را زیر و رو کرده، یکی از خانم‌ها می گوید تازه که عروسی کرده به شوهرش گفته، هر سال یک زیارت کربلا می خواهد و طلا، یکی از خانم‌ها که دارد به حرفهایشان گوش می دهد، می گوید حالا به طلا وزیارت هرساله ات رسیدی ، زن قیافه ی موجه وجدی به خودش می‌گیرد ومی گوید، بله رسیدم، خیلی بیشتر از تصورم، شور و شوقم بیشتر می شود یادم باشد به آقا بگویم دوستانت مثل خودت  بی نظیرند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>هر آدمی به امام نیاز دارد، از ضروریات زندگی است، چند سالی است از شرم یک زیارت درست حسابی نرفته ام، دلیلش چیست؟! بماند میان من وامام علیه السلام، به حرم که می رسم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،برعکس سال‌های قبل که از امام، دنیا، آرامش  وهمه چیز می خواستم ،چندسال است، از حال خراب به حرم پناه می برم، حالم خوب نمی شود و به هر زور و زحمتی شده، داشتن حال خوب را  تمرین می کنم، نزدیک اربعین  که می شود، از شوق رفتن به حرم و رسیدن به  حرم سر از پا نمی شناسم، صبح بعد از ثبت سماح آماده می شوم وبه بانک می روم  ، صف ارز خیلی شلوغ است، سر صف زائران باهم گپ وگفتی راه انداخته اند، حرفهایی که باورشان کار هر کسی نیست، یکی می گوید، پول نداشته وبعد از ثبت نام جور شده، دیگری می گوید تل زینبیه نتونسته بره ودوستش از تل  زنگ زده و گفته به یادت هستم، یکی می گوید زیارت زندگی اش را زیر و رو کرده، یکی از خانم‌ها می گوید تازه که عروسی کرده به شوهرش گفته، هر سال یک زیارت کربلا می خواهد و طلا، یکی از خانم‌ها که دارد به حرفهایشان گوش می دهد، می گوید حالا به طلا وزیارت هرساله ات رسیدی ، زن قیافه ی موجه وجدی به خودش می‌گیرد ومی گوید، بله رسیدم، خیلی بیشتر از تصورم، شور و شوقم بیشتر می شود یادم باشد به آقا بگویم دوستانت مثل خودت  بی نظیرند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
