<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rdf:RDF xmlns="http://purl.org/rss/1.0/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
<channel rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/">
	<title>اللهم عجل لولیک الفرج</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/</link>
	<description></description>
	<dc:language>fa-IR</dc:language>
	<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>
	<items>
		<rdf:Seq>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/حسرت-53"/>
					<rdf:li rdf:resource="https://mkn.kowsarblog.ir/عجب-15"/>
				</rdf:Seq>
	</items>
</channel>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405">
	<title>مهر</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405</link>
	<dc:date>1405-01-05T21:36:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;داشتن حجاب را نگاه خدا میدانم، در جواب همه ی دقت‌های که داشتم به حرف دوست وپدر ومادر ،درست سر بزنگاه بدادم رسید،سالها بعد از سن تکلیف بی حجاب بودم و از تعریف حجاب جز پوشیدن سر وصورت خارج از خانه چیزی نمی دانستم  ،امروز وقتی از سر بی دقتی کرایه ی تاکسی را با نرم افزار به حساب مسدود راننده واریز کردم ،راننده عصبانیتش را یکجا رو کرد و کار به فحش رسید و هزار حرف بد و بیراه، کمی جدل بکار گرفتم که بی‌فایده بود، از بچگی از قضاوت بیزار بودم، از آدم‌های اهل قضاوت بیزارتر ،به مبلغ کرایه که فکر میکردم خیلی راحت‌تر راننده را سرزنش کردم،شصت تومن پول زیادی نبود، که جمله ی عزیز بودن مال از جان قانعم کرد ، انتخاب سکوت  بهترین راه حل بود  تا جلوی مقبره ی امام زاده، از امام زاده خواستم واسطه ای باشد بین خدا و بندگانش، واسطه ای برای نگاه های آنی خدا به همه&lt;br /&gt;
آدمها با نگاه خدا آدمهای بهتری هستند&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>داشتن حجاب را نگاه خدا میدانم، در جواب همه ی دقت‌های که داشتم به حرف دوست وپدر ومادر ،درست سر بزنگاه بدادم رسید،سالها بعد از سن تکلیف بی حجاب بودم و از تعریف حجاب جز پوشیدن سر وصورت خارج از خانه چیزی نمی دانستم  ،امروز وقتی از سر بی دقتی کرایه ی تاکسی را با نرم افزار به حساب مسدود راننده واریز کردم ،راننده عصبانیتش را یکجا رو کرد و کار به فحش رسید و هزار حرف بد و بیراه، کمی جدل بکار گرفتم که بی‌فایده بود، از بچگی از قضاوت بیزار بودم، از آدم‌های اهل قضاوت بیزارتر ،به مبلغ کرایه که فکر میکردم خیلی راحت‌تر راننده را سرزنش کردم،شصت تومن پول زیادی نبود، که جمله ی عزیز بودن مال از جان قانعم کرد ، انتخاب سکوت  بهترین راه حل بود  تا جلوی مقبره ی امام زاده، از امام زاده خواستم واسطه ای باشد بین خدا و بندگانش، واسطه ای برای نگاه های آنی خدا به همه<br />
آدمها با نگاه خدا آدمهای بهتری هستند</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/مهر-405">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9">
	<title>آدم</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9</link>
	<dc:date>1404-12-25T19:25:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;خیلی تلاش می کنم مقابل دشمن بایستم و تلاش بیشتری می کنم که مثل دشمن بی شرف، بی شرف نباشم&lt;br /&gt;
 صفت شارلاتان صفت بهتری برای دشمن است، از نفس گرفته تا دشمن آشکار، در جهان مملو از دشمنان شارلاتان  آشکار وپنهان سعی نکنیم شارلاتان باشیم ،آدم باشیم، در هر شرایطی آدم بودن وظیفه ی اول وآخر ماست، تا زمانی که کار را به مصلحت تمام کنیم&lt;br /&gt;
ان شاء الله وبه یاری خدا&lt;br /&gt;
آمین یا رب العالمین&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی تلاش می کنم مقابل دشمن بایستم و تلاش بیشتری می کنم که مثل دشمن بی شرف، بی شرف نباشم<br />
 صفت شارلاتان صفت بهتری برای دشمن است، از نفس گرفته تا دشمن آشکار، در جهان مملو از دشمنان شارلاتان  آشکار وپنهان سعی نکنیم شارلاتان باشیم ،آدم باشیم، در هر شرایطی آدم بودن وظیفه ی اول وآخر ماست، تا زمانی که کار را به مصلحت تمام کنیم<br />
ان شاء الله وبه یاری خدا<br />
آمین یا رب العالمین</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/آدم-9">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8">
	<title>تشویق</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8</link>
	<dc:date>1404-10-23T10:35:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;اوایل ورودم به حوزه همه از استاد گرفته تا طلبه  را &lt;br /&gt;
بسته بودم به تشویق،تشویق به خواندن ونوشتن وبحث ودنبال جور کردن وسایل تشویق ورسیدن به شور وشوق ونتیجه بودم ،تقریبا وخیلی وقتها  با شور وشوق شروع می کنم وبقول شاعر که خودم باشم  در سر مرا جز هوای وصل وبحث نبود ، خیلی وقتها این شور وشوق ادامه داشت  و برعکس همیشه وقبل ترها  که  اول بسم الله دست از میل واشتیاق می کشیدم&lt;br /&gt;
بچه های حوزه بچه های آرامی بودند برعکس من که روح ناآرامی داشتم، گذشت وایثار بچه ها با سرکشی من اصلا جور در نمی آمد، دنبال ایجاد فضای علمی بودم وهیچ چیز را جز درس ومطالعه دوست نداشتم، سعی می‌کردم کنار بقیه به آرامش برسم و اصلا انگار کاری جز حضور در جلسات اساتیدی که دعوت می شدند و پای درس شان نشستن ،توجه به واکنش بقیه به بحثها نداشتم، حالا چندین سال از آن روز گذشته، خوب که دقت می کنم  از این تشویق به بحث وشور وشوقم به شروع و یادگیری کم که نشده درست برعکس میل به خواندن بیشتری دارم واین تشویق ومیل به تشویق تنها کاری است که به آن اشتیاق دارم بر عکس بقیه ی امیال و علاقه هایی که داشتم وهمان اول راه خاموش شد ازدست دادم&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>اوایل ورودم به حوزه همه از استاد گرفته تا طلبه  را <br />
بسته بودم به تشویق،تشویق به خواندن ونوشتن وبحث ودنبال جور کردن وسایل تشویق ورسیدن به شور وشوق ونتیجه بودم ،تقریبا وخیلی وقتها  با شور وشوق شروع می کنم وبقول شاعر که خودم باشم  در سر مرا جز هوای وصل وبحث نبود ، خیلی وقتها این شور وشوق ادامه داشت  و برعکس همیشه وقبل ترها  که  اول بسم الله دست از میل واشتیاق می کشیدم<br />
بچه های حوزه بچه های آرامی بودند برعکس من که روح ناآرامی داشتم، گذشت وایثار بچه ها با سرکشی من اصلا جور در نمی آمد، دنبال ایجاد فضای علمی بودم وهیچ چیز را جز درس ومطالعه دوست نداشتم، سعی می‌کردم کنار بقیه به آرامش برسم و اصلا انگار کاری جز حضور در جلسات اساتیدی که دعوت می شدند و پای درس شان نشستن ،توجه به واکنش بقیه به بحثها نداشتم، حالا چندین سال از آن روز گذشته، خوب که دقت می کنم  از این تشویق به بحث وشور وشوقم به شروع و یادگیری کم که نشده درست برعکس میل به خواندن بیشتری دارم واین تشویق ومیل به تشویق تنها کاری است که به آن اشتیاق دارم بر عکس بقیه ی امیال و علاقه هایی که داشتم وهمان اول راه خاموش شد ازدست دادم</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/تشویق-8">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1">
	<title>شوق</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1</link>
	<dc:date>1404-10-01T22:01:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;دیدید وقتی یه کار  خوبی از کسی سرمیزنه آدمهای اطرافش چه شوقی وچه ذوقی دارند امروز اول هفته بود و آخرین روز حضورم در این مقطع از تحصیل، این دفتر هم به آخر رسید ،دارم فکر می کنم اطرافیانم از من راضی هستندو  با شوق از کارهایم تعریف می کنند در این مدت از  خودم انتظاراتی داشتم که تقریبا بی جواب ماند، یادم می آید گاهی عصبی شدم وسط راه از نشدن و نرسیدن به امیال واهداف ،گاهی تصمیم گرفتم هرچه هست را رها کنم و جایی دیگر خودم را سرگرم کنم و نتیجه اش  ادامه دادن  مسیر بود در کنار جاهای دیگر وخلاصه اینجور خودم را سرگرم کردم حالا که دارم این روزها را می بینم و به کارهایی که کردم والبته که   چند جور بوده، دقت می کنم  هر جور کاری که باشد  چه ضعیف، چه قوی وچه متوسط زیادست پراکنده والبته زیباست ، اگر در این آخر کار یک شکر روی زبانم باشد، شکر از خدای متعال که اجازه داد از فراز ها و نشیب‌ها گذر کنم وحالا شکر روی زبانم باشد کاش اطرافیانم از این شکر گزاری سر شوق بیاید واگر خدا از راضی  باشد وسرشوق بیاید چقدر خوشبختم و رستگار&lt;br /&gt;
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>دیدید وقتی یه کار  خوبی از کسی سرمیزنه آدمهای اطرافش چه شوقی وچه ذوقی دارند امروز اول هفته بود و آخرین روز حضورم در این مقطع از تحصیل، این دفتر هم به آخر رسید ،دارم فکر می کنم اطرافیانم از من راضی هستندو  با شوق از کارهایم تعریف می کنند در این مدت از  خودم انتظاراتی داشتم که تقریبا بی جواب ماند، یادم می آید گاهی عصبی شدم وسط راه از نشدن و نرسیدن به امیال واهداف ،گاهی تصمیم گرفتم هرچه هست را رها کنم و جایی دیگر خودم را سرگرم کنم و نتیجه اش  ادامه دادن  مسیر بود در کنار جاهای دیگر وخلاصه اینجور خودم را سرگرم کردم حالا که دارم این روزها را می بینم و به کارهایی که کردم والبته که   چند جور بوده، دقت می کنم  هر جور کاری که باشد  چه ضعیف، چه قوی وچه متوسط زیادست پراکنده والبته زیباست ، اگر در این آخر کار یک شکر روی زبانم باشد، شکر از خدای متعال که اجازه داد از فراز ها و نشیب‌ها گذر کنم وحالا شکر روی زبانم باشد کاش اطرافیانم از این شکر گزاری سر شوق بیاید واگر خدا از راضی  باشد وسرشوق بیاید چقدر خوشبختم و رستگار<br />
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی وما رستگار</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85">
	<title>حرف حساب</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85</link>
	<dc:date>1404-08-08T22:35:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;خوبی دعا اینه که به دستات نگاه می کنی ویهو می بینی پراز رد پای دنیاست بریدگی با قیچی گوشت، سوختگی با پخت گوشت وبعد یادت میاد که گوشت خسته است  از نشنیدن حرف حق ،دستات از ننوشتن چند تا خط حرف حساب،از آن حرفها که قلم لایق قسم باشه ، از صبح کلافه بودم ومثل همیشه دلیلش خرج تمام اعضا و جوارح برای کار وبار دنیا بود ،این جور مواقع یک کاری می کنم بهر ثواب، دنبال گوشیم گشتم ویه سر به گروه‌ها زدم توی کانال حوزه تو ی گروه طلاب پیام اطلاع رسانی بود، متوجه شدم امروز  مهمان به حوزه دعوت شده وبا اینکه نمی دانستم کیست، دلم پراز ‌شوق شد، خلاصه چاره ای پیدا کردم وراه افتادم بطرف حوزه ،آخر سر صدای گوشم را می شنیدم که نفسی راحت کشید وگفت بالاخره یه کم  حرف حساب شنیدم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>خوبی دعا اینه که به دستات نگاه می کنی ویهو می بینی پراز رد پای دنیاست بریدگی با قیچی گوشت، سوختگی با پخت گوشت وبعد یادت میاد که گوشت خسته است  از نشنیدن حرف حق ،دستات از ننوشتن چند تا خط حرف حساب،از آن حرفها که قلم لایق قسم باشه ، از صبح کلافه بودم ومثل همیشه دلیلش خرج تمام اعضا و جوارح برای کار وبار دنیا بود ،این جور مواقع یک کاری می کنم بهر ثواب، دنبال گوشیم گشتم ویه سر به گروه‌ها زدم توی کانال حوزه تو ی گروه طلاب پیام اطلاع رسانی بود، متوجه شدم امروز  مهمان به حوزه دعوت شده وبا اینکه نمی دانستم کیست، دلم پراز ‌شوق شد، خلاصه چاره ای پیدا کردم وراه افتادم بطرف حوزه ،آخر سر صدای گوشم را می شنیدم که نفسی راحت کشید وگفت بالاخره یه کم  حرف حساب شنیدم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/حرف-حساب-85">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1">
	<title>شوق حرم</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1</link>
	<dc:date>1404-05-13T20:26:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;هر آدمی به امام نیاز دارد، از ضروریات زندگی است، چند سالی است از شرم یک زیارت درست حسابی نرفته ام، دلیلش چیست؟! بماند میان من وامام علیه السلام، به حرم که می رسم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،برعکس سال‌های قبل که از امام، دنیا، آرامش  وهمه چیز می خواستم ،چندسال است، از حال خراب به حرم پناه می برم، حالم خوب نمی شود و به هر زور و زحمتی شده، داشتن حال خوب را  تمرین می کنم، نزدیک اربعین  که می شود، از شوق رفتن به حرم و رسیدن به  حرم سر از پا نمی شناسم، صبح بعد از ثبت سماح آماده می شوم وبه بانک می روم  ، صف ارز خیلی شلوغ است، سر صف زائران باهم گپ وگفتی راه انداخته اند، حرفهایی که باورشان کار هر کسی نیست، یکی می گوید، پول نداشته وبعد از ثبت نام جور شده، دیگری می گوید تل زینبیه نتونسته بره ودوستش از تل  زنگ زده و گفته به یادت هستم، یکی می گوید زیارت زندگی اش را زیر و رو کرده، یکی از خانم‌ها می گوید تازه که عروسی کرده به شوهرش گفته، هر سال یک زیارت کربلا می خواهد و طلا، یکی از خانم‌ها که دارد به حرفهایشان گوش می دهد، می گوید حالا به طلا وزیارت هرساله ات رسیدی ، زن قیافه ی موجه وجدی به خودش می‌گیرد ومی گوید، بله رسیدم، خیلی بیشتر از تصورم، شور و شوقم بیشتر می شود یادم باشد به آقا بگویم دوستانت مثل خودت  بی نظیرند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>هر آدمی به امام نیاز دارد، از ضروریات زندگی است، چند سالی است از شرم یک زیارت درست حسابی نرفته ام، دلیلش چیست؟! بماند میان من وامام علیه السلام، به حرم که می رسم هیچ حرفی برای گفتن ندارم،برعکس سال‌های قبل که از امام، دنیا، آرامش  وهمه چیز می خواستم ،چندسال است، از حال خراب به حرم پناه می برم، حالم خوب نمی شود و به هر زور و زحمتی شده، داشتن حال خوب را  تمرین می کنم، نزدیک اربعین  که می شود، از شوق رفتن به حرم و رسیدن به  حرم سر از پا نمی شناسم، صبح بعد از ثبت سماح آماده می شوم وبه بانک می روم  ، صف ارز خیلی شلوغ است، سر صف زائران باهم گپ وگفتی راه انداخته اند، حرفهایی که باورشان کار هر کسی نیست، یکی می گوید، پول نداشته وبعد از ثبت نام جور شده، دیگری می گوید تل زینبیه نتونسته بره ودوستش از تل  زنگ زده و گفته به یادت هستم، یکی می گوید زیارت زندگی اش را زیر و رو کرده، یکی از خانم‌ها می گوید تازه که عروسی کرده به شوهرش گفته، هر سال یک زیارت کربلا می خواهد و طلا، یکی از خانم‌ها که دارد به حرفهایشان گوش می دهد، می گوید حالا به طلا وزیارت هرساله ات رسیدی ، زن قیافه ی موجه وجدی به خودش می‌گیرد ومی گوید، بله رسیدم، خیلی بیشتر از تصورم، شور و شوقم بیشتر می شود یادم باشد به آقا بگویم دوستانت مثل خودت  بی نظیرند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/شوق-حرم-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/حسرت-53">
	<title>حسرت</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/حسرت-53</link>
	<dc:date>1404-04-03T10:38:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;روزهای حسرت ادامه دارد، حسرت از بی هم صحبتی که از هرچیزی بیشتر قدردانش هستم ،آرزوی داشتن دنیایی پراز عالم و دانشمند که به علم حریصند ودیگر هیچ ،تنها آرزویی است که داشته ام،این آرزو را با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم، امروز یکی از دوستانم را دیدم از وقتی بااوآشنا شده ام، اهل مطالعه که نبود هیچ بقیه را بخاطر کتاب دست گرفتن  و  مطالعه ی کتاب  سرزنش هم می‌کرد، راستش حرفهایش حوصله سربر است ،یا لااقل با سلیقه ی من جور نیست، بعد از این در وآن در زدن شوهری نمی‌دانم باب میلش پیدا شد بالاخره یا نه، به ظاهر که  دارد زندگی می کند وحالا صاحب دو فرزند است، با دیدنش خنده پهنای صورتم را پر کرد، حرفها همان حرفهای همیشگی وتکرار روزمره، که خنده را از صورتم وهرچه بود محو کرد، راستش خیلی حرف زد سرجمع دو کلمه اش را شنیدم، حواسم کجا بود، حتما لابه لای ورقه های کتاب، وقتی داشتم خداحافظی میکردم، دنبال جمله ای زیبا می گشتم، جمله ای که پیدا کردم این بود، گفتم ولی تو مادر خوبی هستی، امیدوارم به مادر بودنت ادامه بدی.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/حسرت-53&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>روزهای حسرت ادامه دارد، حسرت از بی هم صحبتی که از هرچیزی بیشتر قدردانش هستم ،آرزوی داشتن دنیایی پراز عالم و دانشمند که به علم حریصند ودیگر هیچ ،تنها آرزویی است که داشته ام،این آرزو را با هیچ چیز دنیا عوض نمی کنم، امروز یکی از دوستانم را دیدم از وقتی بااوآشنا شده ام، اهل مطالعه که نبود هیچ بقیه را بخاطر کتاب دست گرفتن  و  مطالعه ی کتاب  سرزنش هم می‌کرد، راستش حرفهایش حوصله سربر است ،یا لااقل با سلیقه ی من جور نیست، بعد از این در وآن در زدن شوهری نمی‌دانم باب میلش پیدا شد بالاخره یا نه، به ظاهر که  دارد زندگی می کند وحالا صاحب دو فرزند است، با دیدنش خنده پهنای صورتم را پر کرد، حرفها همان حرفهای همیشگی وتکرار روزمره، که خنده را از صورتم وهرچه بود محو کرد، راستش خیلی حرف زد سرجمع دو کلمه اش را شنیدم، حواسم کجا بود، حتما لابه لای ورقه های کتاب، وقتی داشتم خداحافظی میکردم، دنبال جمله ای زیبا می گشتم، جمله ای که پیدا کردم این بود، گفتم ولی تو مادر خوبی هستی، امیدوارم به مادر بودنت ادامه بدی.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/حسرت-53">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>

<item rdf:about="https://mkn.kowsarblog.ir/عجب-15">
	<title>عجب</title>
	<link>https://mkn.kowsarblog.ir/عجب-15</link>
	<dc:date>1404-03-28T16:26:00Z</dc:date>	<dc:creator>مرضیه کرنوکر</dc:creator>
	<dc:subject>آرامش</dc:subject>
		<description>&lt;p&gt;شناختی که از خودم داشتم، با حرفهای  مردم 360 درجه فرق داشت، مطمئن بودم آنچه آنها می گویند، نیستم، نه این  ونه آن وبین زمین وزمان معلق بودم، هم کلاسی های حوزه ام را می گویم از نظر آنها، فردی بودم که دچار کبر و عجب شده ام،به  بلایی که  طی این سالها  ترسیده بودم مبتلا شده بودم، تقصیر نداشتند، خیلی حاضر جواب بودم، برعکس آنها که در جواب هر سوالی فقط تماشا می‌کردند اطلاعات زیاد داشت کار دستم میداد، این شعر  شاعر که گفته، من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود، در مورد من صدق می کرد، تا  کسی سوال می‌کرد، جوابی در آستین داشتم، جای مقصر دانستن آنها، به جان خودم افتادم، مثل آن طور که به جان کتاب‌ها می افتادم و خرخره شان را می جویدم، سر جلسه های کلاس حاضر نمی شدم، بی خبر از درس وکتاب وامتحان هرچیزی که مربوط به علم ودانش باشد، بودم، کم کم مزه ی نمرات پایین را به خودم چشاندم ،مزه ی مشروط شدن،  طعم تلخی داشت، از نمره های بیست هیچ خبری نبود، از طرف مدیر ومعاونان  مدرسه، سرزنش های زیادی شنیدم که همه بجا بود، مقصر من بودم که خیال میکردم همه باید مثل من مطالعه را دوستداشته باشند مقصر من و رفتار غلط اندازم بودیم  ،مقصر من بودم که باعث شده بودم، از نظر مردم فرد مغروری باشم، علمی که جا ومکان ارائه ی علم  را به من یاد ندهد، علم مفیدی نیست! علمی که شناخت دوست ودشمن را به من یاد ندهد، همان بهتر که به فراموشی سپرده شود، نزدیک به سه سال  کتاب ومطالعه را کنار گذاشتم وعاطل وباطل می چرخیدم ،خیلی دوام نیاوردم، من آدم امور دنیا نبودم، هیچ لذتی، جز کتاب خواندن آرامم نمی کرد، طعم تلخ دوری از کتاب عادی نشد که نشد وتلخی هرروز در جانم بیشتر می شد سر سه سال برگشتم، سر جای اولم ، اما اینبار شجاع تر از قبل، اینبار تصمیم گرفتم، عالم علم های مضر  نباشم وهنوز هم دارم تلاش می کنم تا کی طول بکشد  این  تنبیه، خدا می‌داند.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mkn.kowsarblog.ir/عجب-15&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
	<content:encoded><![CDATA[<p>شناختی که از خودم داشتم، با حرفهای  مردم 360 درجه فرق داشت، مطمئن بودم آنچه آنها می گویند، نیستم، نه این  ونه آن وبین زمین وزمان معلق بودم، هم کلاسی های حوزه ام را می گویم از نظر آنها، فردی بودم که دچار کبر و عجب شده ام،به  بلایی که  طی این سالها  ترسیده بودم مبتلا شده بودم، تقصیر نداشتند، خیلی حاضر جواب بودم، برعکس آنها که در جواب هر سوالی فقط تماشا می‌کردند اطلاعات زیاد داشت کار دستم میداد، این شعر  شاعر که گفته، من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود، در مورد من صدق می کرد، تا  کسی سوال می‌کرد، جوابی در آستین داشتم، جای مقصر دانستن آنها، به جان خودم افتادم، مثل آن طور که به جان کتاب‌ها می افتادم و خرخره شان را می جویدم، سر جلسه های کلاس حاضر نمی شدم، بی خبر از درس وکتاب وامتحان هرچیزی که مربوط به علم ودانش باشد، بودم، کم کم مزه ی نمرات پایین را به خودم چشاندم ،مزه ی مشروط شدن،  طعم تلخی داشت، از نمره های بیست هیچ خبری نبود، از طرف مدیر ومعاونان  مدرسه، سرزنش های زیادی شنیدم که همه بجا بود، مقصر من بودم که خیال میکردم همه باید مثل من مطالعه را دوستداشته باشند مقصر من و رفتار غلط اندازم بودیم  ،مقصر من بودم که باعث شده بودم، از نظر مردم فرد مغروری باشم، علمی که جا ومکان ارائه ی علم  را به من یاد ندهد، علم مفیدی نیست! علمی که شناخت دوست ودشمن را به من یاد ندهد، همان بهتر که به فراموشی سپرده شود، نزدیک به سه سال  کتاب ومطالعه را کنار گذاشتم وعاطل وباطل می چرخیدم ،خیلی دوام نیاوردم، من آدم امور دنیا نبودم، هیچ لذتی، جز کتاب خواندن آرامم نمی کرد، طعم تلخ دوری از کتاب عادی نشد که نشد وتلخی هرروز در جانم بیشتر می شد سر سه سال برگشتم، سر جای اولم ، اما اینبار شجاع تر از قبل، اینبار تصمیم گرفتم، عالم علم های مضر  نباشم وهنوز هم دارم تلاش می کنم تا کی طول بکشد  این  تنبیه، خدا می‌داند.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mkn.kowsarblog.ir/عجب-15">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
			</item>
</rdf:RDF>
