وطن
تا دو ساعت قبل از خارج شدن از وطن هر که زنگ زد با آب وتاب گفتم دارم از وطن خارج می شوم، از این وطن که لحظه شماری میکردم برای بردن نامش چی به من رسیده بود نمیدانم، تا این لحظه ام که یک وطن می گویم وصدتا وطن از دهانم خارج می شود، چند نفری زنگ زدند که بعد ازشنیدن نام وطن کلی مسخره ام کردند، که جوری میگی خروج از وطن، انگار داری کجا میری! شش، هفت ساعت آخه راهیه، مردم دو سه روز، یک هفته طول می کشه سفرشون، که هربار گفتم، صبر کنن حالا ببین کی گفتم یه روزم سفرم، به قصد خروج از وطن یک هفته طول می کشه،دو ساعت قبل از حرکت چند نفری درخواست کمک مالی کردند که بعد از پیگیری متوجه شدم جز گوش بری قصدی در کار نیست وباید به چند نفر برای خرید جهیزیه کمک میکردم که از فیض وسعادت انفاق بی نصیب ماندم. جر مبلغ مورد نیازم دسترسی به حساب بانکی نبود ودریغ از یک پیامک واریزی، از این وطن که شوق وذوق تمام جانم از نامش است هیچ خیری به من نرسیده وهربار جز شکر خدا وتحمل واکنشی ندارم، گاهی به این نتیجه می رسم که جای تحمل را با مسخرگی عوض کرده ام و از طرف خودم بدجوری مورد تمسخر قرار گرفته ام.