مرض
خاک عراق با ایران واین سرزمین با وطن تفاوتهای بسیاری دارد، باد وخاکش بلاخیز است، برعکس ایران که سرحال می آورد، تا وارد میشوی وارد درد وبلا می شوی، بیخود نیست که از اسمش بوی بی وفایی به یاد می آید، باورم این است نه زنی باوفا باشد نه مردی، دخترخاله ام زنگ میزند، تماس را تصویری میزنم که حرم را ببیند درست روبروی حرمم بادیدن حرم اشک از چشمش سرازیر می شود وسط اشکها وباآن صدای سوزناک برای من یعنی دخترخاله اش خانه ای در عراق از خدا میخواهد وشوهر وخلاصه که دخترخاله جان عزمش را جزم کرده به سروسامانم، که وسط حرفش حرم را نشانش می دهم ودر دلم می گویم دست از این افکار که جز بوی دنیا نمی دهد بردار وبیا کمی حال خوب از امام طلب کن، می گویم این همه راه را تا این سرزمین به حرمت ائمه اطهار علیهم السلام می آیم نه هیچ دیگری، بحث را عوض می کنم وبا دخترخاله برای بیماران حاجتمندان دعا می کنیم وتلفن را قطع می کنم. از حالا شوق رفتن به مسجد کوفه را دارم تا فردا عصر که به مسجد خودم را برسانم.